این نوشته اینجا نباید می بود اما ...:
حس غریبی دارم ...
مانند حس آخرین برگ درخت تکیدۀ پاییزی ...
برگ می داند اگر از درخت جدا شود ... از غم دوری درخت ... می شکند ... خرد می شود ... می میرد ...
اما درخت را دیگر نای نگاه داشتن برگ نیست ...
درخت زمزمه می کند ... پاییز است ... من مقصر نیستم!!!
برگ چشمانش را می بندد و به آرامی اشک میریزد ... آرزو می کند اما ...
باد تندی وزید ...
خش خش خش خش ...
آی غریبه، پایت را کمی آنطرف تر بگذار ...
خش خش خش خش ...
باد می آید و درخت خیس از اشک برگ ، از سرما به خود می لرزد...!
کلمات کلیدی :