درباره نویسنده
برهوت
من ، میان بودن و نبودنم معلقم هنوز...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • برهوت
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • شب یلدا
  • چاره ای نیست
  • شک
  • بیزار
  • زنگ آخر
  • ماندن و رفتن
  • آخرین همسفر
  • پاییز ...!
  • اینجا ..
  • شاید...
  • خانه دل
  • شاید دیر باشد
  • دی ماه ...
  • خواب...
  • دیروز ، امروز ، فردا
  • نيست نيست نيست...
  • چرا آخر نمي آيي ؟؟؟!...
  • گریه کردم ...
  • من تو را می خواهم ...
  • تا به کی...
  • واژه
  • تمام زندگی
  • بی تو...
  • شايد زندگی...
  • قصه ام را بشنو
  • عيد
  • کاش می شد!
  • زمان جاريست
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • آبان ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • شهریور ۸۸
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
دوستان من
  • تشرنامه ... گیتاروشعر
  • همیشه بهار ... رابعه
  • وق وق های سگ ولگرد ... پوریا
  • زمان لرزه های این زمانه ... هارای
  • صدای سکوت ... بارش
  • اوهام ... علی قادری
  • بانوی سخنوری ... زویا
کدهای اضافی کاربر




غوغای تنهايی
شب یلدا
نویسنده: برهوت - ۱۳٩٠/٩/۳٠

انگار تمام شبهای یلدا ،

خواب ِ ترا دیده ام

و در انتظار طلوعی دیگر ،

ستاره ها را از توی حوض حیاط

دسته دسته،

آذین کرده ام

و به دور قاب تنهایی دلم آویخته ام

که اگر یکروز ، یا یک شب

تو مرا گم کردی

با شمردن ستاره ها بتوانی

راه دلم را پیدا کنی و

مرا

از خواب تنهایی

بیدار کنی...!

نظرات ()



چاره ای نیست
نویسنده: برهوت - ۱۳٩٠/٦/٢۸

از بس به پشت راه رفتم سرم گیج رفت

یک دو ... بیست

تمام شد

سیگارم را می گویم

فکر می کنم!!

صندلیم دیگر نو نیست کهنه شد

صدا می دهد ، ناله می کند

پای پوشم فرسود

از بس که رفتم ؛ رفتم ؛ رفتم

نرسیده ام هنوز؟!...

دورت گشتم و این خاک را با دستان خود به سر ریختم

بیاد بیاور زمانی که می گفتم :

از میان تمامی ستارگان شب

تنها ستاره آسمان کویری من است که ستاره است!!!

خوش به حالت که خان ششم را هم رد کردی!؟

مدتهای زیادی است در خم خان اول مانده ام

انقدر دست و پا زدم

پیشانی ام که سهل است

قلبم شکست!!!

بوی سیگار خفه ام می کند

این زندگی نیست ؛ مرگ است...!

نظرات ()



شک
نویسنده: برهوت - ۱۳٩٠/٥/۱٢
و امروز دوباره شک کردم!
به بودن ها
به صداقت ها
به دوستی ها
به عهد ها
...به رابطه ها
به حرف ها
به آدمها...!
و شک کردم به خودم!!!!!!!!
و چه قدر متنفرم از این حس
و چه قدر این بغض ،ظالمانه به گلویم چنگ می زند
و افکار، خصمانه مغز و روحم را می سایند ...! 
و وای بر من که تو اینگونه مرا می دانی!!!!!

 

نظرات ()



بیزار
نویسنده: برهوت - ۱۳٩٠/٥/٩

درها ی بسته

افکار منجمد

حرفهای بی محتوا

انسان نماهای بی روح

دهانهای با دندانِ بدون نان...

خسته ام اما باز هم بی فایده است !!

کامی عمیق تر از سیگارم می گیرم...

از آدمها متنفرم!

از دفاع های بی عدله

از هویت های متروک...

دفتر خاطراتِ تلخم ، خیسِ خیس است...!

نظرات ()



زنگ آخر
نویسنده: برهوت - ۱۳٩٠/٢/۱٠

داخل ایستگاه ...
صدای زنگ بی وقفۀ تلفن
کجا بودم!!!
کجا بودیم و به کجا رسیدیم...
صدای داد بغل دستی ام مرا به خودم می آورد
"ساکت کن اون تلفنو ... ای بابا ..."
در دلم آشوب است
همۀ آن سالها را مرور می کنم!
دیگر زمان ندارم!
"نمی خوای برداریش"
در دلم پاسخ می دهم: نه! نمی شود دیگر نه!
و تلفن همچنان زنگ می خورد
باز هم مرور می کنم!
تلفن ساکت شد!
دیگر راحت نفس می کشم…
بی دغدغه
نه حوصله تو را دارم نه بقیه را ... نه حتی خودم!
اتوبوس رسید
به ایستگاه آخر دوست داشتنمان!!!

نظرات ()



ماندن و رفتن
نویسنده: برهوت - ۱۳۸٩/۱٢/٢٥

چه بمانی ، چه نمانی 

منی دگر وجود ندارد!

یا در تو حل می شوم

یا بی تو گُم...!!

نظرات ()



آخرین همسفر
نویسنده: برهوت - ۱۳۸٩/۸/٧

تمام الفباء،در این دو کلمه است ... آه تنهایی

از الف تا ی!

در میان هر چه هست، بازیگر سریالی لحظه های بالا و پائین عمر تواند!

بهار عشق،تابستان احساس،پائیز علاقه و در آخر ... زمستان جدایی و باز هم ... تنهایی

اما نه! ... گوش کن! ... صدایی تو را میخواند برای همسفر شدن ... در شب شام آخر!

نظرات ()



پاییز ...!
نویسنده: برهوت - ۱۳۸٩/۳/۳۱

این نوشته اینجا نباید می بود اما ...:

 حس غریبی دارم ...

مانند حس آخرین برگ درخت تکیدۀ پاییزی ...

برگ می داند اگر از درخت جدا شود ... از غم دوری درخت  ... می شکند ... خرد می شود ... می میرد ...

اما درخت را دیگر نای نگاه داشتن برگ نیست ...

درخت زمزمه می کند ... پاییز است ... من مقصر نیستم!!!

برگ چشمانش را می بندد و به آرامی اشک میریزد ... آرزو می کند اما ...

باد تندی وزید ...

خش خش خش خش ...

آی غریبه، پایت را کمی آنطرف تر بگذار  ...

خش خش خش خش ...

باد می آید و درخت خیس از اشک برگ ، از سرما به خود می لرزد...!

نظرات ()



اینجا ..
نویسنده: برهوت - ۱۳۸٩/۱/۳۱

در چشمهای تو آذوغه های زمستان بود

اینجا برای چه می ماندی؟!!

وقتی تمام قافیه ها را می دانستی

اینجا همیشه همین است

انتظار و لجن ...

نظرات ()



شاید...
نویسنده: برهوت - ۱۳۸۸/٦/۳

سرم را تکان می دهم

شاید ،

خاطراتم دور شوند !

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »