شاید...
سرم را تکان می دهم
شاید ،
خاطراتم دور شوند !
خانه دل
گوشواره های سازت را عوض کن
تا ساز ناکوک دلت
آرام شود
پرده ها را جابجا نکن!
بگذار
سیم تنهایی خود در میان پرده ها
پرواز را بیاموزد ...
به آسمان چشم بدوز
هنگامی که دستها حریص چیدن ستاره اند
ولی ...
تو دربهای دل را بگشا
تو سینه را فراخ کن
شاید ستاره ای
به خانه دلت ، سری بزند
و در آن لحظه
قاب خاطره را باز کن
تا تصویر یکی شدن در آن جاری بگیرد...
شاید دیر باشد
بارم را بسته ام
می بینی
این کلمات سوغات سالهای بد نیست
رنج دستهای من است
کوله باری را به دوش می کشم
کوله باری که به عاریه گرفتمش از تو...
بارش همه عشق
روزی
هم نفس با ابرهای بهاری آمدی
همچون فرشته ای بر بال ابرهای سپید
همنوا با بانگ شاد مهاجر کبوتران
روزی
آمدی...
از حلقه های وحشی شب گون مویت،
باران "نور و غزل و شعر" می چکید...
از التهاب سرخ لبانت
چون زخم تازه ای
"خون" می چکید
آهنگ خنده های نجیبت
به هر کجا
رنگین کمانی از" هوس و شور" می کشید
در پیچ و تاب دلکش اندامت
جادوی آتشین خموشی
نهفته بود
و آندم نیاز به سینه من چنگ می کشید
کلمات می رقصند
قلم روی کاغذ می سرد
و بازتو را می نویسد
بارم را بسته ام
رسیدنی در کار نیست
هرچه هست دوری است و نرسیدن
روزی باز خواهم گشت
برایت قصه ها خواهم نوشت
.
.
.
شاید اما دیر باشد
دی ماه ...
آسمان امروز سکوت غریبی دارد
در این سوز سگ کش
این سکوت را طوفانی در پیش است
هه
در پیش؟!
گوییا طوفانی نبوده ، نیست؟!
کودکان گرسنه
زنانی با لبخند مصنوعی یخ بسته
ای کاش همیشه تابستان بود
ای کاش ذهنمان برای همیشه به بن بست می رسید
هی سرباز
کودک را رها کن
مادر را برای پاره ای مذاکرات ...
صدای خنده های کثیفشان
قطره های اشک
به یاد دیروز با او
و امروز بی همه چیز
و فکر فرداهایی بی بودن ما را بس
فریادش را در گلو باز هم می شکند
که آی آدمها
بگذارید من هم نباشم...
خواب...
تمام شهر در خواب است و
من
از درد می نالم
همه خوابند و من بیدار
و من هر شب چنین
در پنجه دردم گرفتارم
و می نالم...
و گویی بوف کوری هم
هم آواز من است امشب
مگر او هم گرفتار است و
زخمی بر جگر دارد؟!...
تمام شهر در خواب است و
ما
از درد می نالیم...
دیروز ، امروز ، فردا
و چه می شد اگر از" عشق " ...
نصیب دل ما هم اندکی شادی بود....
یا چه می شد؟....
اگر امروز،همان "فردا"بود؟...
یا که فردا،همین" دیروز" بود؟...
تا که این عمر دوروزه...
دگر آشفته این واژه نبود
که:
-چه کردم دیروز؟...
-چه کنم من امروز؟...
-یاچه خواهم کرد، من ،با فردا؟...
نيست نيست نيست...
نیست دستی که بگیرد دستم!...
تا بریزد گرمای زیستن
در رگ من...
نیست یک لب که ترنم بکند
شعر با هم بودن را به نوایی دیگر...
نیست قلبی که در بودن من
با همه هستی خویش
((عاشـــقانه )) بتپد
نیست چشمی که در پنجره اش
قامت خستهء خویش را تماشا بکنم...
گر چه دیگر نیست...نیست...نیست!...
اما پیشتر
در زمانی نه چنان دور و قدیم:بود دستی که دستان مرا ...از سر شوق و نیاز و خواهش از سر عشــــق نوازش میکرد
و به من می فهماند
زندگی یعنی چه!...
بود یک لب که ترنم می کرد...((شاه غزلهای وفاداری را))...
و به من می بخشید...شهد گل بوسهء عشـــق
بود قلبی ...که با بودن من
می تپید با عشق
می لرزید از عشق
می غرید عشق را
چشمی بود...که در آینه اش وسعتی بود به اندازهء عشق...
وسعتی بود کران نا پیداو در آن آینه من می دیدم
خویش را چون کوهی مغرور...ایستاده...که در قلهء آن
می درخشید ...جام خورشیدی ((دل))........
چرا آخر نمي آيي ؟؟؟!...
صدايت مي كنم اي مهربان ، بشنو صدايم را
به هر لحظه ، به هر حالت
چه در مستي ، چه هوشياري
چه در خواب و چه بيداري
صدايت مي كنم اما نمي آيي...
در آن هنگام كه ميبينم زمين چاهي است،
و من افتاد ه در قعرش ...
صدايت مي زنم ، اما نمي آيي...
در آن هنگام كه جام مي،ميان پنجه من سخت مي لرزد...
صدايت مي كنم آنگاه و بر لب مي نهم جام و به عشقت آتشين آب درون جام را مي نوشم
و چشمان خود را مست مي بندم...
صدايت مي كنم آنگه ، ولي باز هم نمي آيي
در آن لحظه كه آغوشم،تمناي تو را دارد
چشم مي بندم
صدايت مي زنم با ناله و از حسرت ديدار مي گريم...
ولي باز هم نمي آيي،نمي آيي...
صدايت مي كنم، آرام زير لب نمي آيي...!
طلب مي كنمت هر روز و شب ، اما نمي آيي...!
خروشان مي گشايم لب و فرياد مي زنم باز آ ...
ولي باز هم نمي آيي...!
صدايت مي كنم اي بهترين آرامش و اي آخرين راه رهايي از غم هستي و اين پستي...
صدايت مي كنم اي مهربان "اي مرگ"
دمي بشنو صدايم را
صداي ناله هايم را
چرا آخر نمي آيي ، چرا آخر نمي آيي...
گریه کردم ...
امشب از تنهایی خود ، زیر باران گریه کردم
هم صدا با شعر باران در خیابان گریه کردم
از نگاهت دور گشتم ، تا که اشکم را نبینی
در دل شب ، عاشقانه ، باز پنهان گریه کردم
در خیالم بود یکدم ، بی تو و عشقت نمانم
بر مزار این خیالم ، زار و نالان گریه کردم
وای ، وقتی یادم آمد ، بی تو خواهم ماند دیگر
قدر هر شب بی تو بودن ، از دل و جان گریه کردم
من تو را می خواهم ...
من تو را می خواهم ...
"گرمی دست ترا ،
نرمی شانه زرین ترا ،
مستی جام لب سرخ ترا ،
عطراندام بلورین ترا..."
من ترا می خواهم ...
امشب از هر شب دیگر ،
"به تو "
محتاجم من...

