;




غوغای تنهايی


قصه ام را بشنو

لحظه ای صبر کن ای دوست!

قصه ام را بشنو، و پس از آن بگذر...

تا بگویم که اگر

اینچنین می بینی ، که به کنجی خلوت ، گوشه ای ساده و بیروح پناهم گشته

سنگ بر شیشه؛ این دل زده اند

و چنین شد که بریدم ز همه

دور از وسوسه؛ زمزمه ها

دور از حیله؛ این آدمها

عاری از مکر و فریب ، عاری از رنگ و ریا

چار دیواری که دمساز من است

یک گلیم پاره ، قاب بشکسته؛ یک عکس قدیم

بر لب طاقچه ای کهنه و پیر

دو سه متری مهتاب؛ که شب از پنجره مهمان من است

یک وجب از آسمان ، در پس شیشه؛ یک پنجره؛ خسته و مات

و گلین کاسه؛ لب پر، همه جا بند زده

قلمی خشکیده ، دفتری ....  غم نامه

و سه تاری کهنه

که به ارث از طرف جد پدر مانده به جا...

و...

 

حال دیدی ای دوست

بعد ازین خرده مگیر

که چرا گوشه نشینم

یا چرا غم زده ام

بی تفاوت شده ام

قصه ام ،

قصه؛ تنهایی هاست

و شنیدی آنرا

حال بر گرد به راه خود و بگذار مرا

                                              با غم تنهایی.




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٦/۱/۱۸

.:: نظرات () ::.





عيد

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان

                                                 مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٦/۱/۱٤

.:: نظرات () ::.





کاش می شد!

من می خواهم ، که دلم را به کبوتر بدهم...

دیرگاهیست که در سینه دل خسته من، شوق پرواز و پریدن دارد...

و به این عشق تپیدن دارد

به هوای پرواز،چشم در راه پرنده ای سبک بال و پر است ...

کاش می شد!

که دلم پربزند سوی آن دشت فراخی که به آن،آسمان می گویند

و در آن مرکب ها، ابر و باد است و هوا ،ابرهایی به پاکی زلال شبنم

آسمانی که در آن، رو به هر سو که کنی، همه جا "یکرنگ" است

آسمانی که در آن زمزمه ها، به "خدا" نزدیک است

وسبک بارترین مخلوقات،در دلش، غوطه ورند

آسمانی که در آن،همه پاکند و"گناه" واژه ای بی معنی است

آسمانی که شب اش،پر نور است و ستاره

و زمین نیست که هر تنگ غروب، کوچهایش پر از مهجوری است...

آسمانی که در آن :  "جاده ها گمراه نیست ...،راه ها بیراه نیست..."

آسمانی که غمش، غم دارد

و در آن شادی ها،به حقیقت شادی است...

آه...

من می خواهم ، که خودم را به کبوتر بدهم...

تا شبی فارغ بال،پای در جاده؛ مهتاب نهد و به بالا برود

بگذرد از دل ابر،تا بشوید ز تنم گرد گناه

شب چراغی به من از ماه و ستاره بدهد

روحم از باد سحرگاه،طراوت گیرد و دلم تازه شود

رنگ دیگر گیرد،چشمم از نور فروغی گیرد...

و نگاهم برسد تا دل عرش"خدا"...

آه ... اگر بال وپری بود مرا...




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٦/۱/٩

.:: نظرات () ::.





Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by ghoghaye-tanhaee
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربـــــــــــــاره -------------------- About

من ، میان بودن و نبودنم معلقم هنوز...
مدیر وبلاگ: برهوت

موضوعات ------------------- Categories
 

دوستـــــــــــان -------------------- Links

صفحـات وبلاگ -------------------- Page

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

دیگر مــــوارد -------------------- Others

نویسندگان :




امکانات جانبی
theme-designer.com