;




غوغای تنهايی


نيست نيست نيست...

نیست دستی که بگیرد دستم!...

تا بریزد گرمای زیستن

در رگ من...

نیست یک لب که ترنم بکند

شعر با هم بودن را به نوایی دیگر...

نیست قلبی که در بودن من

با همه هستی خویش

((عاشـــقانه )) بتپد

نیست چشمی  که در پنجره اش

قامت خستهء خویش را تماشا بکنم...

گر چه دیگر نیست...نیست...نیست!...

اما پیشتر

در زمانی نه چنان دور و قدیم:بود دستی که دستان مرا ...از سر شوق و نیاز و خواهش از سر عشــــق نوازش میکرد

و به من می فهماند

زندگی یعنی چه!...

بود یک لب که ترنم می کرد...((شاه غزلهای وفاداری را))...

و به من می بخشید...شهد گل بوسهء عشـــق

بود قلبی ...که با بودن من

می تپید با عشق

می لرزید از عشق

می غرید عشق را

چشمی بود...که در آینه اش وسعتی بود به اندازهء عشق...

وسعتی بود کران نا پیداو در آن آینه من می دیدم

خویش را چون کوهی مغرور...ایستاده...که در قلهء آن

می درخشید ...جام خورشیدی ((دل))........




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٦/۱٠/۱٩

.:: نظرات () ::.





Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by ghoghaye-tanhaee
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربـــــــــــــاره -------------------- About

من ، میان بودن و نبودنم معلقم هنوز...
مدیر وبلاگ: برهوت

موضوعات ------------------- Categories
 

دوستـــــــــــان -------------------- Links

صفحـات وبلاگ -------------------- Page

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

دیگر مــــوارد -------------------- Others

نویسندگان :




امکانات جانبی
theme-designer.com