;




غوغای تنهايی


واژه

شعرهایم ...

همرنگ جدایی شده اند..

و دگر حتی با یکدیگر،

"غریبه"شده اند...

 

بیم آن دارم،

یک روز...

نه چندان هم دیر...

"واژه هایم"،

 سربی شود و

سنگین تر ازظلمت شبهای جدایی شود...

 

و از اینها همه بیش،

وحشت و ترس و هراسم این است!...

نکند، یک روز،

فراموش کنم

"نام ترا"...




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٦/٢/٢٩

.:: نظرات () ::.





تمام زندگی

چاردیواری که هم رنگ اسارتهای شیطان است

و سقفی ساکت و آرام

نگاهی خیره بر پهنای دیوار است

نگاهی خسته بر سقف و

نگاهی کنج دیوار است

زمینی سرد و سخت

هم خوابهء شبهای بی پایان

 

تمام زندگی این است در "زندان"...

 

شب و روزی که تقویمش

به قدر یک وجب

یک پنجره برروی دیوار است

دما سنجی که تعیین می کند این جا

فصول سال را

اگر گرم است تابستان ...

اگر سرد است ، زمستان است...

زمان حتی تفاوت دارد این جا،

که پر از تکرار ، نامرئی و پنهان است ...

اگر چه جمله اینجا خسته اند،

هم از دل و هم جان..

 

تمام زندگی این است در "زندان"...

 

به یک هفته و یا ماهی و هم دورتر،

یکبار در سالی

"ملاقاتی"

فقط دیدار و احوالپرسیهای درد آور

یکی آن سو

و دیگر سو

"زندانی"

تمام چشمها گوش و تمام گوشها،چشم است ، برای میهمان ، میزبان

تمام زندگی این است در زندان...

زمانی

دیر، دیر...

یک تحفه از شخص نکوکاری:

-"کتابی کهنه ، مشتی کشمش و یک قوطی کنسرو ،

و یک دمپایی و یک بسته سیگار اشنو ویژه ء کهنه و یک صابون ویک مشت قندویک جرعه دگر هم چای...

برای ساعتی دل خوش کنک ،  بد نیست...

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٦/٢/٢٢

.:: نظرات () ::.





بی تو...

اردیبهشت است و طبیعت سبز و زیبا

بادی وزیدن دارد اینجا نرم و آرام

سرشار از عطر شقایقهای وحشی

جای تو بس خالیست اینجا ای دل آرام

 

هنگام دلگیر غروب و شب به راه است

من خسته و غمگین و زار و بیقرارم

فصل بهار و زندگی هر گوشه جاری است

اما خزان است بی تو اینجا نوبهارم




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٦/٢/۱٠

.:: نظرات () ::.





شايد زندگی...

امروز من!...

نقطه ای از بی فرجامی این عمر تلف ...

 لحظه ء تکراری آغاز؛  بعد از انتها ...

روزنی بی نور دور از سایه ها ...

لحظه ای در

سرگذشت...

همرهی بگسسته از دیروز و از تقدیر اجباری خود

امروز من

هر روز

هم دیروز و هم فردا و هم امروزمن

قصهء من  ؛ عشق من ؛ آیندهء من

از گذشته تا به فرداهای خفته؛

 در دل تاریک مرداب لجن لاخ پر از نعش به خاکستر بدل گشته ء لحظه های تنهایی و بی حاصل

 چندین سال بیهوده تلف کردن این عمر به قول دیگران شاید گرانمایه ؛  ولی بی مایه تر از هیچی هیچ

نام این هر روز شاید

زندگی باشد ؛ ولی نه نیست

نیست... عمر هم نیست




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٦/٢/۳

.:: نظرات () ::.





Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by ghoghaye-tanhaee
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربـــــــــــــاره -------------------- About

من ، میان بودن و نبودنم معلقم هنوز...
مدیر وبلاگ: برهوت

موضوعات ------------------- Categories
 

دوستـــــــــــان -------------------- Links

صفحـات وبلاگ -------------------- Page

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

دیگر مــــوارد -------------------- Others

نویسندگان :




امکانات جانبی
theme-designer.com