;




غوغای تنهايی


شاید دیر باشد

بارم را بسته ام

می بینی

این کلمات سوغات سالهای بد نیست

رنج دستهای من است

کوله باری را به دوش می کشم

کوله باری که به عاریه گرفتمش از تو...

بارش همه عشق

روزی

هم نفس با ابرهای بهاری آمدی

همچون فرشته ای بر بال ابرهای  سپید

همنوا با بانگ شاد مهاجر کبوتران

روزی

آمدی...

از حلقه های وحشی شب گون مویت،

باران "نور و غزل و شعر" می چکید...

از التهاب سرخ لبانت

چون زخم تازه ای

"خون" می چکید

آهنگ خنده های نجیبت

به هر کجا

رنگین کمانی از" هوس و شور" می کشید

در پیچ و تاب دلکش اندامت

جادوی آتشین خموشی

نهفته بود

و آندم نیاز به سینه من چنگ می کشید

کلمات می رقصند

قلم روی کاغذ می سرد

و بازتو را می نویسد

بارم را بسته ام

رسیدنی در کار نیست

هرچه هست دوری است و نرسیدن

روزی باز خواهم گشت

برایت قصه ها خواهم نوشت

.

.

.

شاید اما دیر باشد




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٧/٧/۱٤

.:: نظرات () ::.





Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by ghoghaye-tanhaee
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربـــــــــــــاره -------------------- About

من ، میان بودن و نبودنم معلقم هنوز...
مدیر وبلاگ: برهوت

موضوعات ------------------- Categories
 

دوستـــــــــــان -------------------- Links

صفحـات وبلاگ -------------------- Page

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

دیگر مــــوارد -------------------- Others

نویسندگان :




امکانات جانبی
theme-designer.com