;




غوغای تنهايی


پاییز ...!

این نوشته اینجا نباید می بود اما ...:

 حس غریبی دارم ...

مانند حس آخرین برگ درخت تکیدۀ پاییزی ...

برگ می داند اگر از درخت جدا شود ... از غم دوری درخت  ... می شکند ... خرد می شود ... می میرد ...

اما درخت را دیگر نای نگاه داشتن برگ نیست ...

درخت زمزمه می کند ... پاییز است ... من مقصر نیستم!!!

برگ چشمانش را می بندد و به آرامی اشک میریزد ... آرزو می کند اما ...

باد تندی وزید ...

خش خش خش خش ...

آی غریبه، پایت را کمی آنطرف تر بگذار  ...

خش خش خش خش ...

باد می آید و درخت خیس از اشک برگ ، از سرما به خود می لرزد...!




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٩/۳/۳۱

.:: نظرات () ::.





Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by ghoghaye-tanhaee
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربـــــــــــــاره -------------------- About

من ، میان بودن و نبودنم معلقم هنوز...
مدیر وبلاگ: برهوت

موضوعات ------------------- Categories
 

دوستـــــــــــان -------------------- Links

صفحـات وبلاگ -------------------- Page

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

دیگر مــــوارد -------------------- Others

نویسندگان :




امکانات جانبی
theme-designer.com