;




غوغای تنهايی


زنگ آخر

داخل ایستگاه ...
صدای زنگ بی وقفۀ تلفن
کجا بودم!!!
کجا بودیم و به کجا رسیدیم...
صدای داد بغل دستی ام مرا به خودم می آورد
"ساکت کن اون تلفنو ... ای بابا ..."
در دلم آشوب است
همۀ آن سالها را مرور می کنم!
دیگر زمان ندارم!
"نمی خوای برداریش"
در دلم پاسخ می دهم: نه! نمی شود دیگر نه!
و تلفن همچنان زنگ می خورد
باز هم مرور می کنم!
تلفن ساکت شد!
دیگر راحت نفس می کشم
بی دغدغه
نه حوصله تو را دارم نه بقیه را ... نه حتی خودم!
اتوبوس رسید
به ایستگاه آخر دوست داشتنمان!!!




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳٩٠/٢/۱٠

.:: نظرات () ::.





Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by ghoghaye-tanhaee
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربـــــــــــــاره -------------------- About

من ، میان بودن و نبودنم معلقم هنوز...
مدیر وبلاگ: برهوت

موضوعات ------------------- Categories
 

دوستـــــــــــان -------------------- Links

صفحـات وبلاگ -------------------- Page

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

دیگر مــــوارد -------------------- Others

نویسندگان :




امکانات جانبی
theme-designer.com