;




غوغای تنهايی


آخرین همسفر

تمام الفباء،در این دو کلمه است ... آه تنهایی

از الف تا ی!

در میان هر چه هست، بازیگر سریالی لحظه های بالا و پائین عمر تواند!

بهار عشق،تابستان احساس،پائیز علاقه و در آخر ... زمستان جدایی و باز هم ... تنهایی

اما نه! ... گوش کن! ... صدایی تو را میخواند برای همسفر شدن ... در شب شام آخر!




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٩/۸/٧

.:: نظرات () ::.





پاییز ...!

این نوشته اینجا نباید می بود اما ...:

 حس غریبی دارم ...

مانند حس آخرین برگ درخت تکیدۀ پاییزی ...

برگ می داند اگر از درخت جدا شود ... از غم دوری درخت  ... می شکند ... خرد می شود ... می میرد ...

اما درخت را دیگر نای نگاه داشتن برگ نیست ...

درخت زمزمه می کند ... پاییز است ... من مقصر نیستم!!!

برگ چشمانش را می بندد و به آرامی اشک میریزد ... آرزو می کند اما ...

باد تندی وزید ...

خش خش خش خش ...

آی غریبه، پایت را کمی آنطرف تر بگذار  ...

خش خش خش خش ...

باد می آید و درخت خیس از اشک برگ ، از سرما به خود می لرزد...!




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٩/۳/۳۱

.:: نظرات () ::.





اینجا ..

در چشمهای تو آذوغه های زمستان بود

اینجا برای چه می ماندی؟!!

وقتی تمام قافیه ها را می دانستی

اینجا همیشه همین است

انتظار و لجن ...




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٩/۱/۳۱

.:: نظرات () ::.





شاید...

سرم را تکان می دهم

شاید ،

خاطراتم دور شوند !




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸۸/٦/۳

.:: نظرات () ::.





خانه دل

گوشواره های سازت را عوض کن

تا ساز ناکوک دلت

آرام شود

پرده ها را جابجا نکن!

بگذار

سیم تنهایی خود در میان پرده ها

پرواز را بیاموزد ...

به آسمان چشم بدوز

هنگامی که دستها حریص چیدن ستاره اند

ولی ...

تو دربهای دل را بگشا

تو سینه را فراخ کن

شاید ستاره ای

به خانه دلت ، سری بزند

و در آن لحظه

قاب خاطره را باز کن

تا تصویر یکی شدن در آن جاری بگیرد...




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٧/۸/۱٢

.:: نظرات () ::.





شاید دیر باشد

بارم را بسته ام

می بینی

این کلمات سوغات سالهای بد نیست

رنج دستهای من است

کوله باری را به دوش می کشم

کوله باری که به عاریه گرفتمش از تو...

بارش همه عشق

روزی

هم نفس با ابرهای بهاری آمدی

همچون فرشته ای بر بال ابرهای  سپید

همنوا با بانگ شاد مهاجر کبوتران

روزی

آمدی...

از حلقه های وحشی شب گون مویت،

باران "نور و غزل و شعر" می چکید...

از التهاب سرخ لبانت

چون زخم تازه ای

"خون" می چکید

آهنگ خنده های نجیبت

به هر کجا

رنگین کمانی از" هوس و شور" می کشید

در پیچ و تاب دلکش اندامت

جادوی آتشین خموشی

نهفته بود

و آندم نیاز به سینه من چنگ می کشید

کلمات می رقصند

قلم روی کاغذ می سرد

و بازتو را می نویسد

بارم را بسته ام

رسیدنی در کار نیست

هرچه هست دوری است و نرسیدن

روزی باز خواهم گشت

برایت قصه ها خواهم نوشت

.

.

.

شاید اما دیر باشد




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٧/٧/۱٤

.:: نظرات () ::.





دی ماه ...

آسمان امروز سکوت غریبی دارد

در این سوز سگ کش

این سکوت را طوفانی در پیش است

هه

در پیش؟!

گوییا طوفانی نبوده ، نیست؟!

کودکان گرسنه

زنانی با لبخند مصنوعی یخ بسته

ای کاش همیشه تابستان بود

ای کاش ذهنمان برای همیشه به بن بست می رسید

هی سرباز

کودک را رها کن

مادر را برای پاره ای مذاکرات ...

صدای خنده های کثیفشان

قطره های اشک

به یاد دیروز با او

و امروز بی همه چیز

و فکر فرداهایی بی بودن ما را بس

فریادش را در گلو باز هم می شکند

که آی آدمها

بگذارید من هم نباشم...




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٧/٦/٥

.:: نظرات () ::.





خواب...
تمام شهر در خواب است و
من
از درد می نالم
همه خوابند و من بیدار
و من هر شب چنین
در پنجه دردم گرفتارم
و می نالم...
و گویی بوف کوری هم
هم آواز من است امشب
مگر او هم گرفتار است و
زخمی بر جگر دارد؟!...
تمام شهر در خواب است و
ما
از درد می نالیم...



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٧/٢/٢٧

.:: نظرات () ::.





دیروز ، امروز ، فردا

و چه می شد اگر از" عشق  " ...

نصیب دل ما هم اندکی شادی بود....

یا چه می شد؟....

اگر امروز،همان "فردا"بود؟...

یا که فردا،همین" دیروز" بود؟...

تا که این عمر دوروزه...

دگر آشفته این واژه نبود

که:

-چه کردم دیروز؟...

-چه کنم من امروز؟...

-یاچه خواهم کرد، من ،با فردا؟...

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٦/۱٢/٢

.:: نظرات () ::.





نيست نيست نيست...

نیست دستی که بگیرد دستم!...

تا بریزد گرمای زیستن

در رگ من...

نیست یک لب که ترنم بکند

شعر با هم بودن را به نوایی دیگر...

نیست قلبی که در بودن من

با همه هستی خویش

((عاشـــقانه )) بتپد

نیست چشمی  که در پنجره اش

قامت خستهء خویش را تماشا بکنم...

گر چه دیگر نیست...نیست...نیست!...

اما پیشتر

در زمانی نه چنان دور و قدیم:بود دستی که دستان مرا ...از سر شوق و نیاز و خواهش از سر عشــــق نوازش میکرد

و به من می فهماند

زندگی یعنی چه!...

بود یک لب که ترنم می کرد...((شاه غزلهای وفاداری را))...

و به من می بخشید...شهد گل بوسهء عشـــق

بود قلبی ...که با بودن من

می تپید با عشق

می لرزید از عشق

می غرید عشق را

چشمی بود...که در آینه اش وسعتی بود به اندازهء عشق...

وسعتی بود کران نا پیداو در آن آینه من می دیدم

خویش را چون کوهی مغرور...ایستاده...که در قلهء آن

می درخشید ...جام خورشیدی ((دل))........




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط برهوت در ۱۳۸٦/۱٠/۱٩

.:: نظرات () ::.





<< مطالب جدیدتر ........................ مطالب قدیمی‌تر >>

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by ghoghaye-tanhaee
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربـــــــــــــاره -------------------- About

من ، میان بودن و نبودنم معلقم هنوز...
مدیر وبلاگ: برهوت

موضوعات ------------------- Categories
 

دوستـــــــــــان -------------------- Links

صفحـات وبلاگ -------------------- Page

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

دیگر مــــوارد -------------------- Others

نویسندگان :




امکانات جانبی
theme-designer.com