قصه ام را بشنو

لحظه ای صبر کن ای دوست!

قصه ام را بشنو، و پس از آن بگذر...

تا بگویم که اگر

اینچنین می بینی ، که به کنجی خلوت ، گوشه ای ساده و بیروح پناهم گشته

سنگ بر شیشه؛ این دل زده اند

و چنین شد که بریدم ز همه

دور از وسوسه؛ زمزمه ها

دور از حیله؛ این آدمها

عاری از مکر و فریب ، عاری از رنگ و ریا

چار دیواری که دمساز من است

یک گلیم پاره ، قاب بشکسته؛ یک عکس قدیم

بر لب طاقچه ای کهنه و پیر

دو سه متری مهتاب؛ که شب از پنجره مهمان من است

یک وجب از آسمان ، در پس شیشه؛ یک پنجره؛ خسته و مات

و گلین کاسه؛ لب پر، همه جا بند زده

قلمی خشکیده ، دفتری ....  غم نامه

و سه تاری کهنه

که به ارث از طرف جد پدر مانده به جا...

و...

 

حال دیدی ای دوست

بعد ازین خرده مگیر

که چرا گوشه نشینم

یا چرا غم زده ام

بی تفاوت شده ام

قصه ام ،

قصه؛ تنهایی هاست

و شنیدی آنرا

حال بر گرد به راه خود و بگذار مرا

                                              با غم تنهایی.

/ 21 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده

پرده را از پنجره می درم! سهمت را بردار! بی سپر..... به روزم و منتظر

مریم

شعرت خیلی قشنگ بود عزیزم بهت تبریک میگم

محمدمهدي

سلام دوست عزيز.. از اينکه سر زدی به من ممنون.. . من آپ کردم..

salam khyli ziba bood pirooz bashin

فواد

سلام. ممنون از دعوتتون . گر چه لیاقت این لطف بزرگ رو ندارم و این اولین اعتراف! و دومینش اینکه وبلاگ جذابی دارید. با مطالب خوب و دلنشین. و نمونه اش همین شعر آخر. تبریک! باز هم به وبلاگ حقیر من سر بزنید. آرزوی موفقیت.

طنين سکوت

سلام خوفی؟ مرسی که سر زدی بلااگ خوبی داری به روزم و منتظرت

فواد

دوست خوبم. سلام. کلی منتظر حضور مهربانت هستم. به مناسبت یه شعر جدید که گذاشتم تو وبلاگم. امیدوارم حوصله کنی و فرصت و البته قابل بدونی و بیای. نظرت از ارزشمندترین هاست. آرزوی موفقیت.

بهار

سلام خيلي زيبا بود!....آپم مياي ديگه؟!......بهار

رابعه

حالبا تنهایی بساز و قدردان تر باش! عالی بود

کامران جون

سلام قصه ات را شنيدم نميگذرم می مانم تبادل لينک رو پايه ای ؟؟؟؟؟؟؟؟ بازم ميام