نيست نيست نيست...

نیست دستی که بگیرد دستم!...

تا بریزد گرمای زیستن

در رگ من...

نیست یک لب که ترنم بکند

شعر با هم بودن را به نوایی دیگر...

نیست قلبی که در بودن من

با همه هستی خویش

((عاشـــقانه )) بتپد

نیست چشمی  که در پنجره اش

قامت خستهء خویش را تماشا بکنم...

گر چه دیگر نیست...نیست...نیست!...

اما پیشتر

در زمانی نه چنان دور و قدیم:بود دستی که دستان مرا ...از سر شوق و نیاز و خواهش از سر عشــــق نوازش میکرد

و به من می فهماند

زندگی یعنی چه!...

بود یک لب که ترنم می کرد...((شاه غزلهای وفاداری را))...

و به من می بخشید...شهد گل بوسهء عشـــق

بود قلبی ...که با بودن من

می تپید با عشق

می لرزید از عشق

می غرید عشق را

چشمی بود...که در آینه اش وسعتی بود به اندازهء عشق...

وسعتی بود کران نا پیداو در آن آینه من می دیدم

خویش را چون کوهی مغرور...ایستاده...که در قلهء آن

می درخشید ...جام خورشیدی ((دل))........

/ 6 نظر / 10 بازدید
آميتيس

سلام.اگه کسی باشه که بهش تکيه کرد البته کسی که لياقتشو داشته باشه خستگياتم کم ميشه ولی تنها بودن بهتر از بودن با کسيه که لياقت عشقو نداشته باشه. اميدوارم کسی که لياقت عشقتو داشته باشه پيدا بشه

Emad

be nazare man nist ke nist hatman liyaghat nadashte.be darak ke nist.yeki dige

بابک

درود بر شما خانم/آقای محترم نميدانم که اين شعرها کار خودتان است يا خير» اگر کار خودتان باشد»جای تبريک بسيار دارد اين همه احساس» و البته مثل تمامی اشعار ايرانيان در پشت هر کلام تلخی و غم نهفته است. شاد و پيروز باشيد

یکی می گفت ای کاش عشق را و من ای کاش گفتم شعر را که اگر زبان سخن داشت... ، تو هم بگو حال که ندارد به کجای هر کس هم بخورد مثل من برخورد می کند .

emad aram

nemikhay ein ja ro up koni?

تنها

دوست من لطفا به وبلاگ من سر بزن و در قسمت نظرات برام یک متن عاشقانه بزار تا آن را در وبلاگم قرار بدهم و اگر هم خواستی وبلاگ منو لینک کن و به من هم خبر بده که تو رو لینک کنم