دلتنگی

ماه هاست که از لحظه آغاز یک پایان می گذرد!

بهاری را گذراندم که هر روزش خزان دل بود و باران اشک و شبهایی را که به بلندای یلدا طعنه میزدند...

و حال در آستانه تابستانی ام که می دانم  بی تو سرمای دی را دارد و من از سرما بخود خواهم لرزید....

چقدر این روزها قلمم میل به سیاه کردن ِ کاغذ ها دارد،

این روزها که تو نیستی و من از همیشه بی تاب ترم...!

سیاه مشق هایم عطر و بوی دلتنگی می دهند و بی قراری....

و تو ...کجایی تو ... قرار ِ روزهای بی قراریم؟!

بیا و مگذار سپیدی تن ِ کاغذ ها بیش از این از خراش قلم ِ دلتنگیم رنجور شوند...

بیقرار نوای سازتو است این تن خسته و شکسته من...!

/ 3 نظر / 20 بازدید
حباب

هوووووممم برهوت عزیز ما هم این بهار خزانی را تجربه کریده ایم.خوب می دانم چه می گویی.

حباب

بازم که غیبت داری[ناراحت][ناراحت] راستی اگه اومدی دیدی در قفل این کلیدش(amir)

حباب

ای بابا... بازم که نیستی[ناراحت]