واژه

شعرهایم ...

همرنگ جدایی شده اند..

و دگر حتی با یکدیگر،

"غریبه"شده اند...

 

بیم آن دارم،

یک روز...

نه چندان هم دیر...

"واژه هایم"،

 سربی شود و

سنگین تر ازظلمت شبهای جدایی شود...

 

و از اینها همه بیش،

وحشت و ترس و هراسم این است!...

نکند، یک روز،

فراموش کنم

"نام ترا"...

/ 32 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده

آن کس که از انهدام قلبش سخن می گويد لبخندتعارف می کند ... به روزم و منتظرت...

شيرين

سلام برهوت عزيزم سراغی از هیچکس نمی گيری؟ یه خواهش دارم می خوام ایدیتو اد کنم اجازه می دی؟

شيرين

اشتباه شد اشکی برای ما نريخت

فدرس ساروی

من به روزم ... تو نمی خواهی اين نيمه شبت را شب کنی؟؟

پيروز

از ميان واژه‌ها وحشت و ترس و هراس در من راه نيافت و به عقوبتش نامش را از خاطر بردم......

رابعه

منتظرم! منتظر متن جديدت

شيرين

سلام کجايی نيستی من روشنم الان برام پيغام دادی موفق باشی

محسن

سلام خوبی عزیزم تمام شکوفه های سیب و غنچه های یاس و مریم و مینا را با گلابی از اشک چشمانم نثار قدم های بهاری تو میکنم و همراه دعای خیرم بدرقه ی راهی که در پیش گرفته ای اما نمی توانم به روزهایی که هنوز زمانه لحظه های با تو بودن را شکار نکرده بود نیندیشم و به روزهایی که روی نیمکتهای سنگی خاطره چراغی از مهربانی می افروختیم و خاطره های خوش را با هم بودن را در آلبوم خیال خویش حک می کردیم. ولی با همه ی اندوه فاصله گرفتن از تو بسیار خوشحالم که به آرزوی خویش رسیدی سلام وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن منتظرتم بای