کاش می شد!

من می خواهم ، که دلم را به کبوتر بدهم...

دیرگاهیست که در سینه دل خسته من، شوق پرواز و پریدن دارد...

و به این عشق تپیدن دارد

به هوای پرواز،چشم در راه پرنده ای سبک بال و پر است ...

کاش می شد!

که دلم پربزند سوی آن دشت فراخی که به آن،آسمان می گویند

و در آن مرکب ها، ابر و باد است و هوا ،ابرهایی به پاکی زلال شبنم

آسمانی که در آن، رو به هر سو که کنی، همه جا "یکرنگ" است

آسمانی که در آن زمزمه ها، به "خدا" نزدیک است

وسبک بارترین مخلوقات،در دلش، غوطه ورند

آسمانی که در آن،همه پاکند و"گناه" واژه ای بی معنی است

آسمانی که شب اش،پر نور است و ستاره

و زمین نیست که هر تنگ غروب، کوچهایش پر از مهجوری است...

آسمانی که در آن :  "جاده ها گمراه نیست ...،راه ها بیراه نیست..."

آسمانی که غمش، غم دارد

و در آن شادی ها،به حقیقت شادی است...

آه...

من می خواهم ، که خودم را به کبوتر بدهم...

تا شبی فارغ بال،پای در جاده؛ مهتاب نهد و به بالا برود

بگذرد از دل ابر،تا بشوید ز تنم گرد گناه

شب چراغی به من از ماه و ستاره بدهد

روحم از باد سحرگاه،طراوت گیرد و دلم تازه شود

رنگ دیگر گیرد،چشمم از نور فروغی گیرد...

و نگاهم برسد تا دل عرش"خدا"...

آه ... اگر بال وپری بود مرا...

/ 6 نظر / 14 بازدید
گيتار و شعر

سلام...!بال و پر را غم بی بال و پران می چيند...ممنون که سر زدی دوست جديد...من هر يکشنبه بروزم...می بينمت...!

يه غريب آشنا

سلام دوست عزيز ممنون که به من سر زدين . از آشنايی با شما خوشحالم . در مورد اون شعر قشنگی هم که تقديم کرده بوديم ممنون . دوستدار تو لولوی مهربون

رجب بذرافشان

دوست عزیز سلام استفاده کردم ... مثل اين که خيلی غمگينی... یا علی

بهار

كاش مي شد......آپم و منتظرت مياي ديگه؟!.......بهار