پائیز و غم

چه فرقی می کند
برگها نارنجی باشند یا زرد یا حتی سبز
من که خودم نباشم
انگار هیچ کس نیست

بوی تعفن آزارم می دهد
بوی بودنهایی که
هستند
شاید !!!
اما نیست...
خسته ام

بی تو ، مدتهاست گریه ام می آید...

با رد پای اشک بر روی گونه هایم چه کنم
با نفس های بریده بریده ام...!

یک دنیا دیوانگی را چه کنم؟!

نوای ساز ها دیوانه ترم می کنند
دلم تنگ است برای امن ترین جای دنیا
"آغوش تو"...

و اما همیشه دور از من حال تو خوب است

کاش...

و من

همه می گویند دوباره باید از نو حرکت کرد
آغاز کنم
نردی را که در آن هیچم و همه
کاش هیچ کجا نبودم
هیچ کجای این ناکجا آباد ِ دنیا
کاش ...

لعنت بر این غم.............

لعنت بر این دلتنگی..............

لعنت بر این زنده گی ............

/ 0 نظر / 30 بازدید