شاید دیر باشد

بارم را بسته ام

می بینی

این کلمات سوغات سالهای بد نیست

رنج دستهای من است

کوله باری را به دوش می کشم

کوله باری که به عاریه گرفتمش از تو...

بارش همه عشق

روزی

هم نفس با ابرهای بهاری آمدی

همچون فرشته ای بر بال ابرهای  سپید

همنوا با بانگ شاد مهاجر کبوتران

روزی

آمدی...

از حلقه های وحشی شب گون مویت،

باران "نور و غزل و شعر" می چکید...

از التهاب سرخ لبانت

چون زخم تازه ای

"خون" می چکید

آهنگ خنده های نجیبت

به هر کجا

رنگین کمانی از" هوس و شور" می کشید

در پیچ و تاب دلکش اندامت

جادوی آتشین خموشی

نهفته بود

و آندم نیاز به سینه من چنگ می کشید

کلمات می رقصند

قلم روی کاغذ می سرد

و بازتو را می نویسد

بارم را بسته ام

رسیدنیدر کار نیست

هرچه هست دوری است و نرسیدن

روزی باز خواهم گشت

برایت قصه ها خواهم نوشت

.

.

.

شاید اما دیر باشد

/ 9 نظر / 12 بازدید
IP

تا حالا به خودكشي فكر كردي؟

علی آریا

....... در شعر های شما تصویر های خوبی می توان یافت برقرار باشید.

گیتار و شعر

سلام...می نشینیم و می نگریم به اینهمه زیبایی که میان ماست...!

نرسي

نرسي

زيبا بود مثل هميشه سراسر احساس

شهرزاد(بانوی کویر)

سلام به روزم با مقاله ی " کهن گرایی(آرکاییسم)در آثارمحموددولت آبادی" و منتظرحضورونظرارزشمندت. شاد باشی و سرافراز